حكيم زجاجى

1044

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو چشم برادر چنان خيره كرد * جهان‌بين آن نازنين تيره كرد به‌جاى برادر به‌جاى پدر * امير جهان گشت و بگشاد پر در آن بوم و برزن چو او سير گشت * همه كار اسلام چون تير گشت دو سال و به سر هشت ماه آن جوان * به بغداد بد شاد و روشن‌روان كريم و جوانمرد و بخشنده بود * به رخ شاه ، ماه درخشنده بود به گاه كرم بود بارنده ابر * به مردى فزون بد ز غرنده ببر به شب همسر ابر باران بدى * به روز ، آفتاب بهاران بدى گرش صد بدى و اگر صد هزار * ببخشيدى آن شاه والاتبار به قيمت برش زر بدى كم ز خاك * به هنگام بخشش نبوديش باك به بزم اندرون ابر بد ، زرفشان * گه رزم بد ، خنجرى سرفشان بر زور او ، پشه‌اى بود پيل * كفش بود مانند درياى نيل گرفتى ز دشمن بدادى به دوست * دريدى به شمشير بر شير پوست همه مردى و مردمى كار داشت * به گيتى نه درّ و نه دينار داشت همىداد چيزى كه بودش ، به باد * ز امروز و فردا نمىكرد ياد به سيم و به زر خلق را بنده كرد * همه نام نيك‌اخترى زنده كرد چو شد دشمن سيم و زر آشكار * ورا جملهء خلق بد دوستدار چو كارش همه دادن و داد بود * ورا بنده شد هركه آزاد بود تو اى عاقل از داد و دادن مگرد * كز اينجا بماند نكونام مرد به خون درمكش دامن خويشتن * مكن جان پى دشمن خويشتن از آنان كه در خاك ، مانند تير * نشستند ، اى مهربان پند گير به روز جوانى جوان درگذشت * نبد عمر او جز دو ده سال و هشت بدان تنگ‌جا ، ز اين جهان فراخ * فرورفت پژمرده ، آن سبز شاخ چو بد كرد با چشم همزاد خويش * فلك بستد از جان او داد خويش نماندش كه برخوردى از عمر و مال * سرش كرد چرخ نگون پايمال